ژولیوس

خاطرات و کارهای روزانه

ژولیوس

خاطرات و کارهای روزانه

روزهای ماه رمضان

دم غروب تلویزیون نگاه میکردم شروع کرد به خواندن "چرب و شیرین از طعام " یکدفعه رفتم به روزهای دور گرمای اهواز وقتی بچه بودم و روزه میگرفتیم بعدالظهرها میرفتیم مسجد محل یادش بخیر اونجا افطاری میدادند من شیدا و مریم و بعضی از مواقع مرجان چه حال و هوای خوشی داشت جا نماز پهن میکردیم و در اصل برای هم جا میگرفتیم نزدیک غروب میرفتیم دست نماز بگیریم چقدر شلوغ بود بوی غذا که اکثر مواقع هم قیمه میدادند همه جا را گرفته بود و اذان، خوردن چای شیرین و نماز و بعد از آنهم سفره پهن کردن و خوردن یک غذای یکنواخت ولی خوشمزه راستی که چه حال وهوایی داشت یک دختر سن بالا بود ما بهش میگفتیم شهناز گنده (به ضم گ)  

دلم خیلی میخواد بدونم آیا هنوز هم اون مسجد افطاری میده یا نه و آیا هنوز هم اون بجه ها حال و هوای ما را دارند یا دیگه خبری نیست من که فکر نمیکنم دیگه اون حال وهوا را داشته باشه  

سال چهارم یادمه ماه رمضون توی امتحانات ما بود میرفتم خونه یکی از دوستام که باهم مثلثات کار کنیم اتاقش خنک و خیلی آروم بود همیشه میگفتم چه آرامشی داره و چه خوب میتونه روزه بگیره ولی من بخاطر درس و گرما نمیگیرم الان هم فکر نمیکنم بچه ها افسوسی از روزه نگرفتن بخورند  

بعضی وقتها برای پسرکم از روزه کله گنجشکی میگم که من بچه که بودم میگرفتم و چه خوب بود و الان که یادم میافته حس خیلی خوبی دارم ولی اصلا خوشش نمیاد و پیگیر نمیشه  

صدای اذان بلند میشه و  پامیشم برم چایی بخورم ولی چه حس خوبی داشت ، دلم میخواد برای یک روز هم که شده برگردم یا حداقل خوابش را ببینم

خاطرات شیرین گذشته

سلام

یکشنبه بعدالظهر برای هوا خوری و کمی قدم زدن رفتیم بام تهران خوب بود جای همتون خالی رفتیم چایی میل کنیم که یک گروه دختر و پسر اومدند خندون و بلند بلند حرف میزدند با خودم گفتم خداییش چه حالی میکنند و زمان ما آآآآآآآآآآآآآآآآآآا  یکدفعه رفتم به دوران دانشجویی

یه دوست خوب دارم به اسم مژگان که بهش مجگان میگم ما آنقدر همه جا باهم بودیم که به نام دوقلوها معروف و شهره عام بودیم و فوق العاد شیطون  و سر بهوا

یه روز مجگان اومد گفت که ژیلا دیشب یه پسر خونه ما زنگ زده و میگه که من از همکلاسیهای شما هستم و از شما خوشم اومده و   ............(هزار حرف نگفته ) و من قصد ازدواج دارم و این دوست بنده شروع کرد یه مدتی به حرف زدن هر روز تعریف میکرد که این رو گفته  شما خیلی زیبایید و چشمهای قشنگی دارید و......... بعضی ها را هم نمیگفت و من:  حالا چکار میکنی میگفت: نمیدونم (شما صحبتهای دوست مرا با ناز بخونید خیلی با ناز حرف میزد ) عزیزم خیلی خوش تیپه نمیدونه چقدر از من خوشش اومده باید کمی باهم آشنا بشیم  ما توی کریدور میایستادیم پسره با دوستش میومد رد میشد مجگان میگفت اینه ( الان اسمش یادم نمیابد)  منم مثل منگولا میگفتم مژگان چرا این به تو نگاه نمیکنه میگفت اه ژیلا ول کن خلاصه گذشت یه روز مجگان گفت که زنگ زده گفته که من فلان جزوه را میخوام شما اگه دارید لطفا فردا برای من بیارید مجگان گفت برای اینکه کسی شک نکنه ما قرار گذاشتیم صبح کمی زودتر بیاد و جزوه ها را بگیره رفت من فردا لنگان لنگان رفتم سر کلاس ساعت 8 صبح خلاصه اونموقعها سرکلاس که میشستیم بالای ورق یا کتابمان مینوشتیم   (الان را نمیدونم ولی فکر نمیکنم دیگه اینجوریها باشه) من سریع یادداشت دادم که اومد گفت احمق از صبح ساعت 7 من اومدم نشستم اون هم اومده ولی نه حرفی زده و نه هیچی خلاصه چه خری احمق سرکارم گذاشته خلاصه کلاس تمام شد حضور و غیاب هم شد ما رفتیم طبقه بالا من با استاد کار داشتم همین که ایستاده بودیم یکدفعه پسره اومد به من گفت که ببخشید قرار بود جزوه هاتون را برای من بیارید و من در آن لحظه اینجوری شدم   خلاصه ما تا یک ماه میخندیدیم بله درست حدس زدید من را با دوستم اشتباه گرفته بود چون سر کلاس که حضور و غیاب میکردند استاد فقط اسممان را میخواند چون میشناخت حرفی نمیزدیم

خلاصه که این پسره بدبخت یک هفته کلاس نیامد به مجگان میگفتم بگو دیگه که چه میگفت حالا جالب این بوده کلی به مژگان گفته بود که من از دوستتون اصلا خوشم نمیاد خیلی نگاه میکنه و اینجوری و اونجوری حالا در نظر بگیرید اینها را داشته به خود دوستم میگفته  عجیب بود که اونشب خیلی من را یاد اون روزا انداخت  وقتی به گذشته برمیگردم اونقدر حس خوبی دارم که نگو اونقدر شیرین که دلم میخواد هی خاطراتم را مرور کنم جزء بهترین روزهای زندگیم بود

فردا ماه رمضان شروع میشه دلم میخواد بتونم روزهام را بگیرم ببینم چه میشه من حس و حالش را خیلی دوست دارم هر سال همینجور اولش خیلی خوبه ولی دیگه آخرش که میشه هی میگم ای خدا کی میشه تمام شه  خسته شدم و ...............

خاطرات شیرین گذشته

سلام

یکشنبه بعدالظهر برای هوا خوری و کمی قدم زدن رفتیم بام تهران خوب بود جای همتون خالی رفتیم چایی میل کنیم که یک گروه دختر و پسر اومدند خندون و بلند بلند حرف میزدند با خودم گفتم خداییش چه حالی میکنند و زمان ما آآآآآآآآآآآآآآآآآآا  یکدفعه رفتم به دوران دانشجویی

یه دوست خوب دارم به اسم مژگان که بهش مجگان میگم ما آنقدر همه جا باهم بودیم که به نام دوقلوها معروف و شهره عام بودیم و فوق العاد شیطون  و سر بهوا

یه روز مجگان اومد گفت که ژیلا دیشب یه پسر خونه ما زنگ زده و میگه که من از همکلاسیهای شما هستم و از شما خوشم اومده و   ............(هزار حرف نگفته ) و من قصد ازدواج دارم و این دوست بنده شروع کرد یه مدتی به حرف زدن هر روز تعریف میکرد که این رو گفته  شما خیلی زیبایید و چشمهای قشنگی دارید و......... بعضی ها را هم نمیگفت و من:  حالا چکار میکنی میگفت: نمیدونم (شما صحبتهای دوست مرا با ناز بخونید خیلی با ناز حرف میزد ) عزیزم خیلی خوش تیپه نمیدونه چقدر از من خوشش اومده باید کمی باهم آشنا بشیم  ما توی کریدور میایستادیم پسره با دوستش میومد رد میشد مجگان میگفت اینه ( الان اسمش یادم نمیابد)  منم مثل منگولا میگفتم مژگان چرا این به تو نگاه نمیکنه میگفت اه ژیلا ول کن خلاصه گذشت یه روز مجگان گفت که زنگ زده گفته که من فلان جزوه را میخوام شما اگه دارید لطفا فردا برای من بیارید مجگان گفت برای اینکه کسی شک نکنه ما قرار گذاشتیم صبح کمی زودتر بیاد و جزوه ها را بگیره رفت من فردا لنگان لنگان رفتم سر کلاس ساعت 8 صبح خلاصه اونموقعها سرکلاس که میشستیم بالای ورق یا کتابمان مینوشتیم   (الان را نمیدونم ولی فکر نمیکنم دیگه اینجوریها باشه) من سریع یادداشت دادم که اومد گفت احمق از صبح ساعت 7 من اومدم نشستم اون هم اومده ولی نه حرفی زده و نه هیچی خلاصه چه خری احمق سرکارم گذاشته خلاصه کلاس تمام شد حضور و غیاب هم شد ما رفتیم طبقه بالا من با استاد کار داشتم همین که ایستاده بودیم یکدفعه پسره اومد به من گفت که ببخشید قرار بود جزوه هاتون را برای من بیارید و من در آن لحظه اینجوری شدم   خلاصه ما تا یک ماه میخندیدیم بله درست حدس زدید من را با دوستم اشتباه گرفته بود چون سر کلاس که حضور و غیاب میکردند استاد فقط اسممان را میخواند چون میشناخت حرفی نمیزدیم

خلاصه که این پسره بدبخت یک هفته کلاس نیامد به مجگان میگفتم بگو دیگه که چه میگفت حالا جالب این بوده کلی به مژگان گفته بود که من از دوستتون اصلا خوشم نمیاد خیلی نگاه میکنه و اینجوری و اونجوری حالا در نظر بگیرید اینها را داشته به خود دوستم میگفته  عجیب بود که اونشب خیلی من را یاد اون روزا انداخت  وقتی به گذشته برمیگردم اونقدر حس خوبی دارم که نگو اونقدر شیرین که دلم میخواد هی خاطراتم را مرور کنم جزء بهترین روزهای زندگیم بود

فردا ماه رمضان شروع میشه دلم میخواد بتونم روزهام را بگیرم ببینم چه میشه من حس و حالش را خیلی دوست دارم هر سال همینجور اولش خیلی خوبه ولی دیگه آخرش که میشه هی میگم ای خدا کی میشه تمام شه  خسته شدم و ...............